رضا قليخان هدايت
1816
مجمع الفصحاء ( فارسي )
شه قزل ارسلان كه دست و دلش * از جهان نام بحر و كان برداشت آنكه اوّل قدم ز روى زمين * فتنهء آخر الزّمان برداشت ثور را پرچم از كتف بستد * قوس را قبضه از كمان برداشت و له ايضا باد صبح است كه مشّاطهء جعد سمن است * يا دم عيسى پيوند نسيم چمن است نكهت نافهء مشك است نه نافه است و نه مشك * اثر آه جگر سوختهيى همچو منست قفس خاك پر از زمزمهء فاخته است * مجمر باغ پر از لخلخهء نسترن است بوى شير از دهن سوسن از آن مىآيد * كه هنوزش سر پستان صبا در دهن است دهزبانست نگويد سخن و حق با اوست * با چنين عمر كه او راست چه جاى سخنست تيغ سرمستش در عربده گردد چو عقيق * وين عجب نبود چون مولد پاكش يمنست آن يمانى گهر روم ستان كز فزعش * پشت افلاك چو زلف حبشى پرشكن است دشمن از گوهر تيغش كه چو پرّ مگس است * عنكبوتآسا پيرامن خود پردهتن است ور نشيند پس آن پرده بر جاى خود است * كه زنست او و زنان را پس پرده وطن است سايه در دزدد از بيمش خورشيد فلك * كه به معنى همه تن تيغ و به صورت مجن است